در فراق یاس، مشكى پوشیم

حضرت زهرا علیهاالسلام

عشق من! پاییز آمد مثل پار

باز هم، ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما

دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل، خونجوش بود

در فراق یاس، مشكى پوش بود

یاس بوى مهربانى مى‏دهد

عطر دوران جوانى مى‏دهد

یاس‎ها یادآور پروانه‏اند            

یاس‎ها پیغمبران خانه‏اند

یاس ما را رو به پاكى مى‏برد

رو به عشقى اشتراكى مى‏برد

یاس در هر جا نوید آشتى‎ست

یاس دامان سپید آشتى‎ست

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس    

بر لبان ما كه مى‏خندید؟ یاس

یاس یك شب را گُل ایوان ماست

یاس تنها یك سحر مهمان ماست

بعد روى صبح پرپر مى‏شود

راهى شب‎هاى دیگر مى‏شود

یاس مثل عطر پاك نیت است

یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه‏ها رو كرده‏اند

یاس را پیغمبران بو كرده‏اند

یاس بوى حوض كوثر مى‏دهد

عطر اخلاق پیمبر مى‏دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود

دانه‏هاى اشكش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

مى‏چكانید اشك حیدر را به چاه

عشق محزون على یاس است و بس

چشم او یك چشمه الماس است و بس

اشك مى‏ریزد على مانند رود

بر تن زهرا، گل یاس كبود

احمد عزیزى

 

گلستان بقیع

حضرت زهرا علیهاالسلام

بس كه پنهان گشته گل در زیر دامان بقیع

بوى گل مى‏آید از چاك گریبان بقیع

مرغ شب در سوگ گل‎هایى‏كه بر این خاك ‏ریخت

از سر شب تا سحر، باشد غزل‎خوان بقیع

ناله‏هاى حضرت زهرا هنوز آید به گوش 

از فضاى حسرت آلودِ غم افشان بقیع

گوش ده تا گریه‎ی زار على را بشنوى

نیمه شب‎ها از دل خونین و حیران بقیع

این حریم عشق دارد عقده‏ها پنهان به دل

شعله‏ها سر مى‏كشد از جان سوزان بقیع

از دل هر ذرّه بینى جلوه‏گر صد آفتاب

گر شكافى ذرّه ذرّه خاكِ رخشان بقیع

هر گل اینجا دارد از خون جگر نقش و نگار

 وه چه خوش رنگ است گلهاى گلستان بقیع

بسته‏ام پیمان الفت با مزار عاشقان

خورده عمق جان من پیوند با جان بقیع

اى ولىّ حق، تسلاّ بخشِ دل‎هاى حزین

خیز و سامان ده به گلزار پریشان بقیع

سینه این خاكِ گلگون، هست مالامالِ درد

كوش اى غمخوار رنجوران به درمان بقیع

اى جهان آباد كن، برخیز و مهر و داد كن

 باز كن آباد از نو، كوى ویران بقیع

چون ببیند هر غروبش مات و خاموش و غریب

سیلِ خون ریزد «شفق» از دل به دامان بقیع

استاد محمدحسین بهجتى «شفق»

 

از بــیـت آل طـاهـا آتـــش کــشــد زبـانــه

حضرت زهرا علیهاالسلام

از بــیـت آل طـاهـا آتـــش کــشــد زبـانــه

گــوئـی شــده قـــیـامـت بـر پـا درون خــانــه

برپاست شور محـشر از عـتـرت پـیـمبـر

خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه

اهریمنان نمودند خون قلب مـصـطفی را

در مـنـظـر خـلایـق بـی جــرم و بــی بـهــانـه

در پــشــت در فــتــاده ام‎الائـــمـــه از پـا

دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر یـگــانـه

زیـنـب بـه نـاله گـویـد کـشـتـند مــادرم را 

ایـن یک ز ضـرب سـیـلی آن یک ز تـازیانه

در خون فتاده زهرا چون مرغ نیم بسمل

مـحـسـن فـتاده چـون گـل پرپر در آستانه

در پشت زانـوی غم پژمان نشسته حـیـدر

مانده حـسـیـن مظـلوم، حیران در آن میانه

از نقش خون و دیوار پرسد ز حال زهرا 

وز زخــم سـیـنـه گـیـرد از مــیــخ در نشـانه

دارد حــســن شـکـایـت از کـیـنـه مغیره

ریـــزد ز دیـــدگـــانـــش یــاقـــوت دانـه دانـه

بـا پـهـلـوی شـکـسـته، چون مـرغ بـال بسته

زهـرا بـه خـون نـشسـته در کـنج آشیانه

مرحوم حاج احمد دلجو

 

دل صدیقه كبرى گرفته

حضرت زهرا علیهاالسلام

خداوندا چرا دل‎ها گرفته

جهان را ماتمى عظمى گرفته

چرا سرها بود بر زانوى غم

سحاب تیره عالم را گرفته

چه غوغایى به یثرب گشته برپا

كه موج فتنه‏ها بالا گرفته

ز جور امت و هجران بابا

دل صدیقه كبرى گرفته

زدند آتش به درب مهبط وحى

كه دودش گنبد خضرا گرفته

امیرمؤمنان سردار اسلام 

غم عالم به قلبش جا گرفته

فدك را از كف دخت پیمبر

ریاكاران بى‏پروا گرفته

چه رخ داده مگر از بهر زهرا 

كه روى خویش از مولا گرفته

مه برج نبوت منخسف شد

كه قرص صورت زهرا گرفته

سیه كرده است قنفذ بازویش را 

به دستورى كه زان رسوا گرفته

گلویش را فشار غصه و غم

ز دست ‏بى‏وفائی‎ها گرفته

امید از زندگى ببریده دیگر 

ز دنیاى دنى دل‎ها گرفته

نه تنها سوخت «فولادى‏» از این درد

كه غم بر دهر و مافیها گرفته

حسین فولادى

 

گفت و گویى با بقیع

حضرت زهرا علیهاالسلام

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع

تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع

خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه

در تو مى‏بینم شكوهِ آسمان را اى بقیع

پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست                                                        كرده‏اى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع

مى‏رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه

بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع

بیت الاحزان بود و زهرا، هیچ كس باور نداشت

تا كنند از او دریغ آن سایبان را اى بقیع

عاقبت از جور گلچین، سایه این گل شكست

در بهاران دید تاراج خزان را اى بقیع

گرچه باغ یاس او پُر شد ز گل‎هاى كبود

با على، زهرا نگفت این داستان را اى بقیع

سیلى گلچین چو گردد با رخ گل آشنا

 بلبل از كف مى‏دهد تاب و توان را اى بقیع

حامل وحى الهى، گاهِ ابلاغ پیام

 بوسه مى‏زد بارها آن آستان را اى بقیع

اى دریغا روز روشن، دشمنِ آتش فروز

بى امان مى‏سوخت آن دارالأمان را اى بقیع

قهر دشمن آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت

عاقبت آن طایر عرش آشیان را اى بقیع

اى دریغا در میان شعله، صاحبخانه سوخت

سوخت این ناخوانده مهمان، میزبان را اى بقیع

دیگر از آن شب على از درد، آرامى نداشت

داده بود از دست چون آرام جان را اى بقیع

با دلى لرزان، ز بلبل پیكر گل را گرفت

یاد دارى گریه‏هاى باغبان را اى بقیع

لرزه مى‏افتد به جانت، تا كه مى‏آرى به یاد

لرزش آن دست‏هاى مهربان را اى بقیع

جز تو غم‏هاى على را هیچ كس باور نكرد

مى‏كشى بر دوش خود بارى گران را اى بقیع

باز گو با ما، مزار كعبه‎ی دل‎ها كجاست  

در كجا كردى نهان آن بى‏نشان را اى بقیع

قطره‏اى، اما در آغوش تو دریا خفته است

كرده‏اى پنهان تو موجى بیكران را اى بقیع

چشم تو خون گرید و «پروانه» مى‏داند كجاست

 چشمه‎ی جوشان این اشكِ روان را اى بقیع

محمّد على مجاهدى «پروانه»

 

  اِحرام آیینه

حضرت فاطمه

 

یافتم میقات من پشت درست

حفظ «رب البیت» از حج برترست

رَمی شیطان کردم از امر جلیل

تا بگیرم کعبه از اصحاب فیل

بسته بودم پشت در احرام خود

رهسپر کردم به مسجد گام خود

سعی کردم تا نماند فاصله

از صفا تا مروه کردم هروَله

گفتم او شمع است و من پروانه‌‌ام 

بر نگردم بی‌علی در خانه‌ام

حجّ من رخسار حیدر دیدن است

طوف من دور علی گردیدن است

آنقدر ای قبله‌ی بیت‌الحرام

دور تو گشتم که شد حجّم، تمام  

علی انسانی

 

نگاه بی رمق

حضرت فاطمه

علی که آینه‌ی روشن خدای تو بود

همیشه آینه‌اش روی حق نمای تو بود

حدیث قدسی «لولاک» معتبر سندی است

که هر چه کرد خدا خلق، از برای تو بود

به خشت خشت سرایت، بهشت بَرد حسد

که توتیای مَلک گَردِ بوریای تو بود

ملک حضور تو را در نماز عاشق شد

ولیک شیفته‌تر از مَلک خدای تو بود

ز پا نشست علی تا تو راه می‌رفتی

که دید دوش حسین و حسن عصای تو بود

نگاه بی‌ رمقت با علی سخن می‌گفت

زبان درد دلت در نگاه‌های تو بود

به خانه‌ی دل او نور داد و دلگرمی

جواب گرم سلامی که با صدای تو بود

ز گریه‌ات همه هستی به گریه می‌افتاد

همین نه شهر مدینه پر از نوای تو برد

علی انسانی

 

پرستاری ندارم

حضرت زهرا

چه غم گر هر کسی از من بجز غم رو بگرداند  

مبادا از سرم رو کاسه‌ی زانو بگرداند

رهین منّت دردم که بنشسته به پهلویم   

به بستر، او مرا زین سوی، بر آن سو بگرداند

نگاه شوهر تنهای من این راز می‌گوید   

که دیده؛ همسری از همسر خود رو بگرداند

ز بس بیزارم از دشمن عیادت چون کند از من   

کمک از فضّه گیرم تا رخم از او بگرداند

دلم را مژده دادم تا اجل آید به امدادم    

کجا بیمار رو، از کاسه‌ی دارو بگرداند

پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری   

مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند

فدایی علی هستم پی حفظش دلم خواهد   

اجل دست مرا گیرد به دور او بگرداند

علی انسانی

 

سینه سوخته

حضرت فاطمه

ای شمع سینه سوخته‌ی انجمن علی

تقدیر تست سوختن و ساختن، علی

ای رهبری که منزوی‌ات کرده جهل خلق

ای آشنای درد، غریب وطن علی‌

من پهلویم شکسته و تو دل شکسته‌ای

من بر تو گریه می‌کنم و تو، به من علی‌

من سینه خُرد گشته و تو سینه سوخته

من با تو گفتم و تو به کس دم مزن علی‌

من بازویم سیه شده تو دست، روی دست

بر گو کجاست بازوی خیبر شکن علی‌

سربسته به، که بعد حمایت ز حقّ تو

در اختیار من نَبُوَد دست من علی‌

گفتم به شب کفن کن و شب دفن کن ولیک

از تن نمانده هیچ برای کفن علی‌

علی انسانی

 

گریه می‌کند

حضرت زهرا

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند      

بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند

از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست        

مهمان به میزبانی من گریه می‌کند

از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست  

بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند  

شبنم به باغبانی من گریه می‌کند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه  

پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند

گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها 

بر قامت کمانی من گریه می‌کند

این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه  

بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند

فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام  

بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

علی انسانی

 

نماز و رکوع

حضرت فاطمه

چه می‌شد؟ گر مرا با غربت خود آشنا می‌کرد  

چه می‌شد سفره‌اش گر، گل برای غنچه وا می‌کرد

چرا می‌کرد دور از چار طفلش بستر خود را   

گل از چه خویش را از غنچه‌های خود جدا می‌کرد

اگر از گریه‌اش همسایگان را شکوه بر لب بود  

دل شب‌ها نمی‌زد پلک و آنان را دعا می‌کرد

به چشم خویشتن دیدم که بشکستند بازویش   

ولی مادر مگر دامان حیدر را رها می‌کرد

هم از سینه هم از بازوش خون می‌رفت در آن روز  

ولیکن می‌دوید و باز بابم را صدا می‌کرد

نماز عشق نیّت کرد ما بین در و دیوار   

ولی زان پس رکوع خود میان کوچه‌ها می‌کرد

مرا می‌برد و دست او به روی شانه‌ی من بود  

قد دختر، کنار مادرش کار عصا می‌کرد 

علی انسانی

 

غسل آیینه 

حضرت فاطمه

بُرد در شب تا نبیند بی‌نقاب

ماه نورانی تر از خود، آفتاب

بُرد در شب پیکری همرنگ شب

بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب

شسته دست از جان، تن جانانه شست

شمع شد، خاکستر پروانه شست

روشنانش را فلک خاموش کرد 

ابرها را پنبه‌های گوش کرد

تا نبیند چشم گردون، پیکرش

نشنود تا ضجّه‌های همسرش

هم مدینه سینه‌ای بی‌غم نداشت

هم دلی بی‌اشک و خون، عالم نداشت

نیست در کس طاقت بشنیدنش

با علی یا رب چه شد؟ با دیدنش

درد آن جان جهان، از تن شنید

راز غسل از زیر پیراهن شنید

جان هستی گشته بود از تن جدای

نیستی می‌خواست، هستی از خدای

دست دست حق چو بر بازو رسید

 آنچنان خم شد که تا زانو رسید

دست و بازو گفتگوها داشتند

بهر هم، باز آرزوها داشتند

دست، از بازوی بشکسته خجل

بازو از دستی که شد بسته خجل

با زبان زخم، بازو، راز گفت

دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفت

سینه و بازو و پهلو از درون

هر سه بر هم گریه می‌کردند خون

گفت بازو، من که رفتم خونفشان

تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان

راز هستی در کفن پیچیده شد

لاله‌ای با یاسمن پوشیده شد

 

تشییع آیینه

حضرت زهرا

نیمه شب تابوت را برداشتند

بار غم بر شانه‌ها بگذاشتند

هفت تن، دنبال یک پیکر، روان

وز پی‌ آن هفت تن، هفت آسمان

این طرف، خیل رُسُل دنبال او

آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشییع یک پیکر ولی

باطناً تشییع زهرا و علی

امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب

تا ببیند پیش پایش آفتاب

دو عزیز فاطمه همراه‌شان

مشعل سوزان‌شان از آه‌شان

ابرها گریند بر حال علی

می‌رود در خاک آمال علی

چشم، نور از دست داده، پا، رمق

اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق

دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت

 مُرده‌ای تابوت، روی دوش داشت

آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی

بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی

آه آه ای همرهان، آهسته‌تر 

می‌برید اسرار را، سر بسته‌تر

این تنِ آزرده باشد جان من

جان فدایش، او شده قربان من

همرهان، این لیله‌ی قدر من است

من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل، شده گلفام‌تر

هستی‌ام را می‌برید، آرام‌تر

وسعت اشکم به چشم ابر نیست

چاره‌ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ، پُر کوکب‌ترست

بعد از امشب روزم از شب، شب‌ترست

زین گل من باغ رضوان نفحه داشت

مصحف من بود و هجده صفحه داشت

مرهمی خرج دل چاکم کنید 

همرهان، همراه او خاکم کنید

علی انسانی

 

اسوه تقوا

حضرت زهرا سلام الله عليها

بى ‏تو يا فاطمه، من بى كس و تنها چه كنم 

در غم مرگ تو اى اسوه تقوا چه كنم

با وجود تو غم از دل بزدودم همه حال

بعد از اين با غمت اى بانوى عُظمى چه كنم

باغبان رفته و گل‎ها همه پژمرده شدند

بى‏گل روى تو اى نوگلِ طه چه كنم

فاطمه! رفتى و شد روز على چون شب تار

با چنين فتنه كه شد بعد تو بر پا چه كنم

مرگت اى راحت جان، از دو جهان سيرم كرد

عمر اگر طول كشد، بى‏تو من اينجا چه كنم

زندگى با تو صفا داشت ولى صد افسوس

رفتى اى همسر والا، منِ تنها چه كنم

محسنت كشته شد از ضربِ لگد در پسِ در

با عزيزانِ تو و گريه آنها چه كنم

نور رخسار تو مى‏داد به اين خانه، صفا

خانه، غمخانه شد، اى زهره زهرا چه كنم

من اگر از غم مرگ تو نميرم، عجب است

زندگى بى تو در اين وادى غم‎ها چه كنم

بس كن اين قصّه كه شد باعث خاموشى «شمع»

گر شفاعت نكند فاطمه فردا چه كنم

هاشم كلانترى (شمع)

 

آه فاطمه

یا فاطمه

 عجب به عهد رسول خدا وفا کردند 

فزون ز حد توان بر علی جفا کردند

به جای لاله و گل بار هیزم آوردند 

شراره هدیه به ناموس کبریا کردند

هزار مرتبه خشم خدا بر آن امت 

که قصد سوختن خانه خدا کردند

به جای مزد رسالت زدند فاطمه را  

نه از خدا نه ز پیغمبرش حیا کردند

غلاف تیغ گواهی دهد که سنگدلان

چگونه فاطمه را از علی جدا کردند

چهار کودک معصوم در دل دشمن 

به مادر و پدر از سوز دل دعا کردند

خدا گواست که از بیم آه فاطمه بود  

اگر ز بازوی مولا طناب وا کردند

چه اتفاق عظیمی به پشت در رخ داد

چه شد که محسن شش ماهه را فدا کردند

علی ولی خدا را که جان احمد بود

پی‌ رضایت شیطان دون رها کردند

خدا گواست قلم شرم می‌کند میثم 

از این که شرح دهد با علی چه‌ها کردند

غلامرضا سازگار

 

چرا بشکست پهلویت

حضرت فاطمه سلام الله علیها

تو طوبای علی بودی، چرا بشکست پهلویت

تو مرآت خدا بودی، چرا شد نیلگون رویت

تو روح مصطفی بودی، چرا پشت در افتادی

تو دست مرتضی بودی، چرا بشکست بازویت

خدیجه کو که گیرد در بغل چون جان شیرینت

محمد کو که در بر گیرد و چون گل کند بویت

اگر چه در پس در، حبس شد در سینه فریادت

صدای یا علی سر می‌کشید از تار هر مویت

تو با دست شکسته لب گشودی تا کنی نفرین 

امیرالمومنین با دست بسته شد دعاگویت

مصیبت‌های تو از آسمان‌ها بود سنگین‌تر

که در سن جوانی این چنین خم گشت زانویت

چرا در هم شکستی ای محمد در قد و قامت

چه با مهر رخت شد ای قمر شرمنده از رویت

چه شد با تو چه پیش آمد که با آن صبر بسیارت

طلب کردی هماره مرگ خود از حی دادارت

غلامرضا سازگار

 

سپر علی

حضرت فاطمه سلام الله علیها

ای ز نبی ربوده دل، روی خدا نمای تو

وی ز علی گره‌گشا، دست گره‌گشای تو

پیش روی نبی نبی، عازم دست بوسیت 

پشت سر علی علی، ملتمس دعای تو

روح دهی به قدسیان با نفست به هر نفس

دل برد از ملایکه ذکر خدا خدای تو

درد نگفته دلت اشک شبانه علی

حرف دل علی بود گریه بی‌صدای تو

ناله و آه ما کجا حق تو را ادا کند

جز که هماره مهدیت گریه کند برای تو

تو سپر علی شدی پیش هجوم دشمنان

محسن بی‌گناه تو، شد سپر بلای تو

بازوی بسته شیر حق، راهی مسجدالنبی 

تو در قفای او روان، حسین در قفای تو

تا ز علی نهان کنی، قصه گوشواره را

دست تو بود بر روی، روی خدا نمای تو

تا که به پاست عالمی قطع نمی‌شود دمی

ناله وای وای ما، گریه‎ی ‌های های تو

تربت بی‌چراغ تو، سینه داغدار ما

قبر تو هر کجا بود، در دل ماست جای تو

غلامرضا سازگار

 

غروب درد انگیزت

حضرت فاطمه سلام الله علیها

سلام ما به سوز و گریه و تاب و تبت مادر

سلام مرغ شب بر ذکر یا رب، یا ربت مادر

سلام ما به پایان غروب درد انگیزت

سلام ما به غسل و کفن و تشییع شبت مادر

سلام ما به غم‌هایی که کردی از علی پنهان

سلام ما به اشک بی‌صدای زینبت مادر

سلام ما به آن آخر نگاه و آخرین ذکرت

که وقت دادن جان، گشت جاری بر لبت مادر

سلام ما سلام ما سلام ما بر آن بانو

که درس عصمت و ایمان گرفت از مکتب مادر

سلام ما به فرزندان پاکت تا صف محشر

که تو خود آسمان استی و آنان کوکبت مادر

سلام پاک همچون آیه تطهیر از میثم

به سبطین و دو دخت و شوهر و ام و ابت مادر

به هر جا رو کنم شهر و دیار توست یا زهرا

دل هر شیعه تا محشر مزار توست یا زهرا

 غلامرضا سازگار

 

مادر اسلام

حضرت فاطمه سلام الله علیها

ای ز تو پیغامبران را شرف

لؤلؤ و مرجان خدا را صدف

راضیه و مرضیه و عالمه

سیدة النساء یا فاطمه

آینه سیرت ختم رسل

دانش کل، عصمت کل، عقل کل

دختر دین مادر دین کیست تو

نور سماوات و زمین کیست تو

مام دو عیسای مسیح آفرین

بر دو مسیحت ز مسیح آفرین

وصف تو و مدح تو خیرالکلام 

مادر سادات علیک‌السلام

مادر روحانی روح‌ الامین

ذریه‌ات ستارگان زمین

روح علی جان محمد تویی

سوره فرقان محمد تویی

دست خدا دست به دامان توست

مادری ختم رسل ‌شأن تو است

بوسه‎گه ختم رسل دست تو

نفس محمد شده پابست تو

آیه تطهیر گل دامنت 

هست خدا پیشتر از بودنت

عمر تو ای مادر ما کم نبود

نور تو بود و همه عالم نبود

دخت نبی مادر آدم سلام

سیدة النساء عالم سلام

در یم غم‌ها به علی نوح کیست

بین دو پهلوی نبی روح کیست

روح عبادات سلام علیک

مادر سادات سلام علیک

مصحف مهر تو کتاب همه

درس حجاب تو حجاب همه

جنت موعود پیمبر تویی

آرزوی احمد و حیدر تویی

حسن تو نقش قلم ابتداست

سینه پاک تو بهشت خداست

پیک خدا فخر کند بر همه

این که منم هم سخن فاطمه

جان نبی در بدنی فاطمه

محور هر پنج تنی فاطمه

کعبه دهد تکیه به دیوار تو

چشم علی تشنه به دیدار تو

صورت تو سیرت پیغمبر است

صحبت تو حرف دل حیدر است

مصحف ناخوانده‎ی حق صدر تو است

لیله قدری که نهان قدر تو است

ای همه دم ذکر خدا بر لبت

روح علی محو نماز شبت

کعبه دل‌هاست سرایت هنوز

پشت سر ماست دعایت هنوز

کشور ایران حرم پاک تو است

هر وجبش قبضه‌ای از خاک تو است

ای کرمت شامل حال همه

مادر سادات بنی فاطمه

نعمت هستی نمک فاطمه است

ملک الهی فدک فاطمه است

ای که به خاک تو فدک گم شده

بین سپاه تو ملک گم شده

یاس کبود از اثر خارها

حیف که کشتند تو را بارها

وصف تو این‌گونه به ما رسیده

ایتها الصدیقة الشهیده

اجر رسالت شرر نار شد

یار تو تنها در و دیوار شد

دیو کجا غرفه حورا کجا

شعله کجا صورت زهرا کجا

سرو علی گرچه قدت خم شده

پشت ولایت ز تو محکم شده

مادر یازده ولی کیست تو

فدای راه علی کیست تو

آتش بیت تو دل عالم است

شعله‌ای از آن نفس میثم است

 غلامرضا سازگار

 

مرقد گم گشته

حضرت فاطمه سلام الله عليها

سراغ مرقد گم گشته زهرا ز مولا پرس

نشان پهلوى بشكسته را از شير يكتا پرس

عدو زد بيت زهرا آتش از كين غدير، افسوس

سؤال جايگاه سيلى از آن مرد رسوا پرس

ميان درب و ديوار و فشار ظالم غدّار 

ز ناموس خدا اى دوست سرّ اين معما پرس

نظر كن، كرده محسن را به راه دوست قربانى

ز زهرا رمز اين قربانى و از راز اهدا پرس

ز شمع سوخته سرّ فداكارى چه مى‏پرسى؟

شفق چون گشت طالع، رازهاى شام احيا پرس

چه بر زهرا گذشت اى دوست، مى‏دانم نمى‏دانى

سؤال حال زهرا را تو شب‎ها از ثريّا پرس

شبى پرسيدم از نيلوفر محزون، چنين مى‏گفت:

سؤال بازوى نيلى زهرا را ز شب‎ها پرس

ز بعد رحلت ختم رسولان، گل شده پرپر

بيا احوال گلزار و گلستان را ز گل‎ها پرس

نشان غاصبان بى‏حيا از حضرت زهرا

كه كرده خطبه سوزنده‏اى چون آتش انشا پرس

نموده «باقرا» اسلام ناب از خطبه‏اش زنده

ز زهرا سرّ اين احيا و راز و رمز ابقا پرس

احمد باقريان

 

مزد رسالت نبی

حضرت فاطمه سلام الله علیها

چه زود گشت فراموش حکم داورشان

چه زود عهد شکستند با پیمبرشان

چه زود اجر رسالت به مصطفی دادند

چه زود رفت کلام خدا ز خاطرشان

جواب حق نمک، داده شد به غصب فدک 

جزای ختم رسل شد شرار آذرشان

دو گوشواره عرش خدای می‌لرزید

چو گوشواره به گلزار وحی پیکرشان

گهی به همره بابا فتاده اشک فشان 

گهی به گریه دویدند دور مادرشان

همین که مادرشان بر روی زمین افتاد 

دو دست کوچک خود را زدند بر سرشان

ز ضربه‌ای که به مادر رسید فهمیدند

که شد شهید همان پشت در برادرشان

هزار سال فزون بعد دفن این دو شهید

ندیده کس اثر از تربت مطهرشان

علی به فاطمه می‌سوخت فاطمه به علی

شراره دلشان بود اشک دخترشان

مغیره فاطمه را می‌زد و علی می‌دید

هزار حیف که یک تن نبود یاورشان

خدا گواست که زهرا شهیده رفت به خاک

اگر چه نیست گروهی هنوز باورشان

غلامرضا سازگار

 

فاطمیه شعر داغ لاله است

حضرت زهرا علیهاالسلام

فاطمیه قصه‎گوى رنج‎هاست

بهترین تفسیرسوز مرتضى است

فاطمیه شعر داغ لاله است 

 قصه زهراى هجده ساله است

فاطمیه آتش‎افروز دل است 

احتجاجش یك كتاب كامل است

فاطمیه سینه‎چاك دردهاست

 شاهد نامردى نامردهاست

فاطمیه سوز دل را ساز كرد

دفتر داغ على را باز كرد

فاطمیه ماه گل افشردن است

فتح باب تازیانه خوردن است

فاطمیه قفل غم را شد كلید

چون كه دارد هم شهیده، هم شهید

میرزا عباس مهدوى‏فرد

بازگشت به ویژه نامه شهادت بانوی آب و آینه فاطمه زهرا سلام الله علیها