چرا اميرالمؤمنين فدك را در زمان حكومتش پس نگرفت؟
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه اگر فدك مال زهرا بود، چرا اميرالمؤمنين پس از رسيدن به خلافت، آن را شخصاً تصاحب نكردند و يا به فرزندان فاطمه تقسيم ننمودند؟ جواب اين سؤال را مىتوان از نامهى چهل و پنج نهجالبلاغه استفاده كرد كه مولا مىفرمايند: «ما اهلبيت نيز سخاوتمندانه از آن گذشتيم.» (و سخت عنها نفوس قوم آخرين).
و بدينوسيله مىرسانند كه مسائل مادى براى ما اهلبيت ارزش چندانى ندارد، بلكه تعقيب فدك روى يك سلسله مسائل اسلامى و اجتماعى و سياسى بود، كه با كمال تأسف از سوى خليفهى وقت بروز كرده بود... و چون على عليهالسلام از فدك گذشته بود، قهراً فرزندان فاطمه عليهاالسلام نيز به اين عمل راضى بودند و هرگز دوست نداشتند پس از گذشت بيست و پنج سال دوباره طرح مسأله فدك سوء تفاهمى در بين مسلمانان ايجاد نمايد.
در اين زمينه مرحوم سيد مرتضى- رضواناللَّهعليه- مىفرمايند: چون حكومت به على عليهالسلام رسيد، از آن حضرت خواستند فدك را از فيى مسلمين خارج سازد، آن حضرت در جواب فرمودند:
انى لاستحيى من اللَّه ان ارد شيئا منع منه ابوبكر و امضاه عمر.(1) من از خدايم شرم مىكنم چيزى را كه ابوبكر آن را منع كرد و عمر بر آن صحه گذاشت به صاحبان اصليش برگردانم. على عليهالسلام در اين فراز، هم به تصرف عدوانى فدك و عمل خلاف ابوبكر و عمر اشاره كرده و هم، بزرگوارى و بىاعتنايى خويش را به مال و منال دنيا نشان داده است.
و چون از امام صادق عليهالسلام در اين زمينه سؤال كردند، آن حضرت فرمودند:
للاقتدا برسولاللَّه لما فتح مكة و قدباع عقيل بن ابىطالب داره، فقيل له: يا رسولاللَّه! الا ترجع الى دارك؟ فقال: هل ترك عقيل لنا دارا؟ انا اهلبيت لانسترجع شيئا يؤخذ منا ظلما. (2)
على عليهالسلام در اين مورد از پيامبر خدا تقليد و تبعيت نموده است، زيرا: از آن حضرت پس از فتح مكه پرسيدند كه به خانهات نمىروى؟ فرمودند: عقيل بن ابىطالب براى ما خانهاى نگذاشته، همه را فروخته است و ما اهلبيت چنين عادت داريم هنگامى كه چيزى را به ظلم از ما گرفتند، ديگر به آن رجوع نمىكنيم.
و در يك روايت ديگر از امام صادق عليهالسلام آمده است:
با شهادت فاطمه و با مرگ ابوبكر و عمر، هر دو طرف مخاصمه به پيشگاه خدا رسيدهاند و به ترتيب، پاداش و كيفر نيز ديدهاند. بنابراين مناسب نيست بعد از عقاب غاصب و ظالم و پاداش مظلوم فدك را دنبال كرد. (3)در اينجا متوجه مىشويم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسيدن به حكومت، چرا مسألهى فدك را مطرح نكرده و از تصرف آن خوددارى ورزيده است.
1ـ ابن ابىالحديد، ج 16، ص 252.
2ـ عوالم، ج 11، ص 440- طرائف، ص 406.
3ـ عللالشرايع، ج 1، ص 149 به نقل طرائف، ص 406.
و بدينوسيله مىرسانند كه مسائل مادى براى ما اهلبيت ارزش چندانى ندارد، بلكه تعقيب فدك روى يك سلسله مسائل اسلامى و اجتماعى و سياسى بود، كه با كمال تأسف از سوى خليفهى وقت بروز كرده بود... و چون على عليهالسلام از فدك گذشته بود، قهراً فرزندان فاطمه عليهاالسلام نيز به اين عمل راضى بودند و هرگز دوست نداشتند پس از گذشت بيست و پنج سال دوباره طرح مسأله فدك سوء تفاهمى در بين مسلمانان ايجاد نمايد.
در اين زمينه مرحوم سيد مرتضى- رضواناللَّهعليه- مىفرمايند: چون حكومت به على عليهالسلام رسيد، از آن حضرت خواستند فدك را از فيى مسلمين خارج سازد، آن حضرت در جواب فرمودند:
انى لاستحيى من اللَّه ان ارد شيئا منع منه ابوبكر و امضاه عمر.(1) من از خدايم شرم مىكنم چيزى را كه ابوبكر آن را منع كرد و عمر بر آن صحه گذاشت به صاحبان اصليش برگردانم. على عليهالسلام در اين فراز، هم به تصرف عدوانى فدك و عمل خلاف ابوبكر و عمر اشاره كرده و هم، بزرگوارى و بىاعتنايى خويش را به مال و منال دنيا نشان داده است.
و چون از امام صادق عليهالسلام در اين زمينه سؤال كردند، آن حضرت فرمودند:
للاقتدا برسولاللَّه لما فتح مكة و قدباع عقيل بن ابىطالب داره، فقيل له: يا رسولاللَّه! الا ترجع الى دارك؟ فقال: هل ترك عقيل لنا دارا؟ انا اهلبيت لانسترجع شيئا يؤخذ منا ظلما. (2)
على عليهالسلام در اين مورد از پيامبر خدا تقليد و تبعيت نموده است، زيرا: از آن حضرت پس از فتح مكه پرسيدند كه به خانهات نمىروى؟ فرمودند: عقيل بن ابىطالب براى ما خانهاى نگذاشته، همه را فروخته است و ما اهلبيت چنين عادت داريم هنگامى كه چيزى را به ظلم از ما گرفتند، ديگر به آن رجوع نمىكنيم.
و در يك روايت ديگر از امام صادق عليهالسلام آمده است:
با شهادت فاطمه و با مرگ ابوبكر و عمر، هر دو طرف مخاصمه به پيشگاه خدا رسيدهاند و به ترتيب، پاداش و كيفر نيز ديدهاند. بنابراين مناسب نيست بعد از عقاب غاصب و ظالم و پاداش مظلوم فدك را دنبال كرد. (3)در اينجا متوجه مىشويم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسيدن به حكومت، چرا مسألهى فدك را مطرح نكرده و از تصرف آن خوددارى ورزيده است.
1ـ ابن ابىالحديد، ج 16، ص 252.
2ـ عوالم، ج 11، ص 440- طرائف، ص 406.
3ـ عللالشرايع، ج 1، ص 149 به نقل طرائف، ص 406.
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۳:۱۰ ب.ظ توسط جوان بخت
|