چكيده

بنيان‏گرايي يكي از نظريه‏هاي معرفت‏شناختي درباره ماهيت توجيه و معرفت است كه معرفت را داراي ساختاري دولايه مي‏داند: لايه‏اي از معرفت و توجيه، غيراستنتاجي يا بنيادين است و لايه‏اي ديگر، استنتاجي و غيربنيادين است كه در نهايت از معرفت يا توجيه بنيادين استنتاج مي‏شوند. اين نظريه از كهن‏ترين نظريه‏هاي معرفت‏شناختي است كه حاميان برجسته‏اي همچون ارسطو، دكارت، راسل، لوئيس، و چيزم از ميان فيلسوفان كلاسيك و معاصر داشته است.

بنيان‏گرايي قرائت‏هاي متعددي دارد كه اختلاف آنها عمدتا از دو چيز سرچشمه مي‏گيرد:

1) چگونگي تبيين ماهيت توجيه و معرفت غيراستنتاجي و بنيادين؛

2) چگونگي انتقال معرفت و توجيه بنيادين به باورهاي غيربنيادين و استنتاجي.

نظريه بنيان‏گرايي معرفت به‏ويژه نوع خطاناپذير آن با نقدهاي گوناگوني از سوي حاميان نظريه‏هاي رقيب مانند نظريه هماهنگي و اعتمادگرايي معرفت روبه‏رو شده است.

كليد واژه‏ها: معرفت، توجيه، باورهاي پايه، خطاناپذيري.

نظريه بنيان‏گرايي (Foundation Theory) تا همين اواخر يكي از شايع‏ترين نظريه‏هاي معرفت‏شناختي بوده است. ساختار انديشه و معرفت در نظريه‏هاي بنيان‏گرايي به ساختماني متشكل از زيرساخت‏ها و روساخت‏ها تشبيه مي‏شود كه هريك از آنها دو گروه از باورهاي موجّه را دربر مي‏گيرند. گروه نخست، آن دسته از باورها هستند كه توجيه‏شان از ماهيت خودشان سرچشمه مي‏گيرد و به سبب ساختار و ماهيت ويژه‏اي كه دارند ذاتا موجّه به شمار مي‏آيند. گروه دوم باورهايي‏اند كه توجيه‏شان وابسته به نحوه ارتباطشان با باورهاي گروه اول است و به سبب همين ارتباط از توجيه معرفتي برخوردار مي‏شوند. از ديدگاه بنيان‏گرايي، توجيه معرفتي از باورهاي گروه اول سرچشمه مي‏گيرد و با روابط ويژه‏اي به باورهاي گروه دوم منتقل مي‏شود. بدين سان، باورهاي گروه اول منبع توجيه خود و باورهاي گروه دومند. جايگاه باورهاي گروه اول در هندسه معرفت همان جايگاه زيرساخت‏ها، و جايگاه باورهاي دوم، موقعيت روساخت‏هاست. باورهاي زيرساختي را باورهاي بنيادين (foundational beliefs)يا باورهاي پايه (basic beliefs)، و باورهاي روساختي را باورهاي غيرپايه (non-basic beliefs) يا باورهاي استنتاجي (inferential beliefs) مي‏نامند.

جداسازي باورهاي بنيادين يا پايه از باورهاي غيرپايه يا استنتاجي از ويژگي‏هاي مشترك همه نظريه‏هاي بنيان‏گرايي توجيه معرفتي است. باورهاي پايه بدون نياز به باورهاي ديگر موجّه‏اند، ولي باورهاي غيرپايه از اين توجيه ذاتي برخوردار نيستند، بلكه تنها به سبب پيوند ويژه‏اي كه ميان آنها و باورهاي پايه برقرار مي‏شود از حمايت توجيهي باورهاي پايه برخوردار مي‏شوند و موجّه به شمار مي‏آيند. بنابراين توجيه از ديدگاه بنيان‏گرايي به شكل زير صورت‏بندي مي‏شود:

باور شخص S به قضيه P فقط و فقط در صورتي موجّه است كه:

الف) باور S به P باوري بنيادي باشد، يا

ب) باور S به P بر باورهاي بنيادي متكي باشد.

فرض بنيان‏گرايي اين است كه باورهاي پايه نيازي به توجيه ندارند، زيرا ذاتا موجّه‏اند (self-justified)، اما باورهاي غيرپايه نيازمند توجيه‏اند و به واسطه باورهاي پايه از توجيه معرفتي برخوردار مي‏شوند. بنابراين، باورهاي پايه به‏واقع، بنيادي براي توجيه معرفتي فراهم مي‏سازند.

اين ديدگاه درباره ساختار توجيه معرفتي در نگاه نخست خرسندكننده مي‏نمايد و به نظر مي‏رسد يكي از نتايج مهم آن پرهيز از دور يا تسلسل معرفتي است، چون اگر توجيه باورهاي غيرپايه سرانجام از باورهاي پايه سرچشمه نگيرد و پيوسته براي توجيه باورهاي غيرپايه به باورهاي استنتاجي ديگر استناد شود و هيچ‏گاه به باورهاي پايه ذاتا موجّه پايان نيابد، معضل تسلسل در زنجيره بي‏پايان توجيه معرفتي باورها پيش مي‏آيد و دست‏يابي به معرفت ناممكن مي‏شود و زمينه شك‏گرايي فراهم مي‏آيد. بنابراين، چاره‏اي نمي‏ماند جز آن‏كه باورهاي غيرپايه را در فرآيند توجيه بر باورهاي پايه متكي كنيم و بدين ترفند معضل تسلسل معرفتي را از ميان برداريم.

بدين سان، روشن مي‏شود كه توجيه باورها از ديدگاه بنيان‏گرايان، ساختاري دولايه دارد؛ يك لايه از باورها داراي توجيهي ذاتي و غيروابسته‏اند، و لايه ديگر داراي توجيهي غيرذاتي و وابسته‏اند كه آن را سرانجام از طريق پيوند ويژه‏اي با باورهاي پايه به دست مي‏آورند. باورهاي پايه از جايگاه منحصر به فردي در ميان ساير باورها برخوردارند و گويي ما آنها را بدون تمسك به باورهاي ديگر مي‏پذيريم و نيز پايه و مبنايي براي كل ساختمان معرفت و باورهاي ما فراهم مي‏آورند. باورهاي پايه نيازي به توجيه ندارند، زيرا بسيار بعيد است كه كاذب باشند و احتمال زياد صدق و راستي آنها جايي براي عرضه قراين و دلايل مؤيد باقي نمي‏گذارد. پيداست كه اگر باوري واقعا به گونه‏اي باشد كه في‏نفسه صدق خود را تضمين كند و از اين رو، نيازي به باورهاي ديگر نداشته باشد، ذاتا موجّه خواهد بود و ما نيز كاملاً موجّهيم كه آن را بدون دليل و مدرك بپذيريم، چون هدف از توجيه يك باور، به تعبيري، تضمين صدق يا افزايش احتمال صدق آن باور است و فقط در اين صورت است كه مي‏توانيم مدعي شويم درباره امور گوناگون از معرفت و دانش برخورداريم.

بنابراين،اگر بتوانيم در برخي شرايط و احوال به پاره‏اي از باورها بدون تمسك به باورهاي ديگر دست يابيم و آنها را به طور درست و معقول بپذيريم، به‏واقع، به باورهاي پايه رسيده‏ايم، زيرا باورهاي پايه، از ديدگاه بنيان‏گرايان، به آن دسته از باورها گفته مي‏شود كه پذيرفتن آنها بدون ارائه قراين و دلايل، كاملاً معقول و موجّه است. قيد معقول (rational) يا موجه (justified) از آن رو در تعريف باورهاي پايه آورده مي‏شود كه باورهاي پذيرفته شده بدون قراين و دلايل، ولي نامعقول را حذف كند. در زندگي روزمره بسيار اتفاق مي‏افتد كه ما بدون ارائه دليل و مدرك كافي چيزي را باور مي‏كنيم؛ مثلاً باور مي‏كنيم كه فريد شخصي نامطمئن و مشكوك است يا مي‏پذيريم كه سعيد از اتهاماتي كه به او مي‏زنند، پاك است، يا دين و آزادي با هم ناسازگارند و مانند اينها. البته چنين باورهايي مي‏توانند علت‏هاي گوناگون اجتماعي، سياسي، تربيتي، ديني و روان‏شناختي داشته باشند، اما هر باور معلولي ضرورتا معقول نخواهد بود، بلكه باوري معقول و موجّه است كه صدق آن به گونه‏اي مطمئن تضمين شده باشد. باورهاي پايه و باورهاي استنتاجي مبتني بر باورهاي پايه از چنين ويژگي‏اي برخوردارند. اين ديدگاه درباره توجيه باورها از ديرينه‏ترين ديدگاه‏هاي توجيه معرفتي است و از پشتيباني نظري فيلسوفان و معرفت‏شناسان كلاسيك و معاصر همچون ارسطو، دكارت، لاك، راسل، كارناپ، لوئيس، گودمن و چيزم بهره مي‏برد.

شايد ريشه گرايش بسياري از فيلسوفان به نظريه بنيان‏گرايي به ملاحظات روان‏شناختي آنان درباره ساختار فهم و ادراك آدمي بازمي‏گردد. گويي بنيان‏گرايان فرض گرفته‏اند كه حواس ما ابزارها و راه‏هاي دست‏يابي ما به باورهاي معمولي‏مان درباره اشياي پيراموني و دروني ما هستند كه از لحاظ معرفتي پايه به شمار مي‏آيند. ما نخست از طريق حواس با محيط بيرون يا درون خويش ارتباط برقرار مي‏كنيم و به باورهايي پايه درباره آنها دست مي‏يابيم و سپس از طريق استنباط و استدلال (reasoning) به باورهاي ديگر مي‏رسيم. اما استدلال نمي‏تواند منبع نهايي توجيه باشد، بلكه حداكثر مي‏تواند ما را وادارد كه باوري را كه منطقا از دل باورهاي ديگر بيرون آمده است، بپذيريم. آن باورهاي نخستين نيز يا خود پايه و غيراستنتاجي‏اند و يا اين‏كه سرانجام با چندين واسطه به باورهايي كه استنتاج از آنها آغاز شده، يعني به باورهاي حسي و ادراكي مي‏رسند. بنابراين، فقط ادراك حسي (perception)مي‏تواند سرچشمه نهايي توجيه را فراهم سازد.

بنيان‏گرايان با دو مسئله جدّي درگيرند كه چگونگي پاسخ‏گويي آنها به اين دو مسئله در بازشناسي مواضع آنان از يكديگر و نحوه بازخواني بنيان‏گرايي بسيار كارساز است. مسئله نخست اين است كه ماهيت باورهاي پايه چيست؟ چرا اين باورها از امتياز ويژه برخوردارند؟ و توجيه ذاتي آنها به چه معناست؟ مسئله دوم اين است كه باورهاي غيرپايه چه ارتباطي بايد با باورهاي پايه داشته باشند تا از پشتيباني معرفتي آنها برخوردار شوند؟ و ساختكار انتقال توجيه از باورهاي پايه به باورهاي استنتاجي و غيرپايه چگونه است؟

بنيان‏گرايان در پاسخ به مسئله نخست، چنان‏كه اشاره كرديم، معمولاً فرض مي‏گيرند كه معرفت از حواس سرچشمه مي‏يابد. حواس گوناگون حلقه‏هاي واسطه و تماس ما با جهان خارج و درونند و ساده‏ترين باورهاي ما حاصل پاسخ‏هاي مستقيم ما به داده‏ها و محرك‏هاي حسي‏اند. باورهاي پيچيده‏تر نيز به واسطه همين باورهاي بسيط حسي و به كمك فرايندهاي شناختي از جمله استدلال فراهم مي‏آيند. اين تصوير شهودي يا روان‏شناختي از فرايند تشكيل باورها، زمينه‏اي براي عرضه شرحي از توجيه معرفتي به دست مي‏دهد كه طبق آن باورهاي بسيط برآمده از آگاهي مستقيم داده‏هاي حسي، پايه‏ها و بنيادهاي معرفت‏شناختي، ساختمان باورهاي ما را مي‏سازند. هر باور غيرپايه در اين ساختمان سرانجام با توسل به باورهاي پايه توجيه مي‏شوند. خود باورهاي پايه كه از تجربه مستقيم و بي‏واسطه پديده‏هاي بيروني و دروني خبر مي‏دهند، بنا به فرض، ذاتا موجّه‏اند و ما آنها را بدون توسل به قراين و شواهد ديگر مي‏پذيريم؛ مثلاً وقتي مي‏گوييم: «من مي‏بينم كه در باز است» يا «من مي‏شنوم كه كسي از پله‏ها بالا مي‏آيد» يا «احساس مي‏كنم انگشتانم را مشت كرده‏ام»، باورهايي دارم كه به نظر مي‏رسند از ادراك مستقيم حسي برآمده‏اند و ويژگي انكارناپذير آنها اين است كه نمي‏توانند اشتباه باشند.

ممكن است ايراد بگيريد كه باورهاي حسي نيز كاملاً از اشتباه بركنار نخواهند بود و در شرايط ويژه محيط حسي احتمال اشتباه باورهاي حسي زياد است، چنان كه وقتي پيراهن قرمزي را در نور سبز مشاهده مي‏كنيم، ممكن است بپنداريم كه پيراهن سياه است. هم‏چنين انتظارات و پيش‏پنداشت‏هاي ما بر باورهاي حسي‏مان تأثير فراواني دارند. اگر من انتظار داشته باشم كه برادرم را در پشت ميز كارش ببينم، ممكن است (دست كم براي لحظه‏اي) فكر كنم او را پشت ميزش مي‏بينم، حتي اگر شخص ديگري شبيه به او روي صندلي نشسته باشد. بنابراين، باورهاي حسي معمولي را نمي‏توان همواره مصون از خطا دانست و آنها نيز مانند ساير باورها نيازمند توجيه‏اند و نقطه پايان فرايند توجيه به شمار نمي‏آيند.

پاسخ سنّتي بنيان‏گرايان به اشكال يادشده اين است كه باورهاي حسي معمولي ما درباره اشياي فيزيكي، البته ممكن است خطاپذير باشند، اما نوع ديگري از باورهاي ادراكي وجود دارند كه مستقيما ناظر به اشياي فيزيكي نيستند، بلكه از دريافت‏هاي ذهني ما خبر مي‏دهند و بنابراين، نمي‏توانند خطاپذير باشند؛ مثلاً ممكن است من درباره رنگ چيزي اشتباه كنم، اما در مورد رنگ آن چيز، بدان سان كه «به نظر من مي‏رسد» نمي‏توانم اشتباه كنم. رنگ يك شي‏ء فيزيكي، هرچه باشد، به گونه‏اي برايم جلوه مي‏كند و من در ادراك اين جلوه و ظهور نمي‏توانم برخطا باشم. بنابراين، باورهاي مربوط به دنياي فيزيكي اطراف من ممكن است اشتباه باشند، اما تجربه‏هاي حسي من و باورهاي حاكي از آنها خطاناپذيرند و من نمي‏توانم در پذيرش آنها اشتباه كنم. اين گونه باورهاي مجزا از تجربه مستقيم داده‏هاي حسي را باورهاي پديداري (appearance beliefs) مي‏ناميم.

اين رهيافت مبتني بر دو پيش‏فرض معرفتي است؛ يكي اين‏كه اگر در باوري امكان اشتباه وجود داشته باشد، آن باور نمي‏تواند پايه باشد. ديگر اين‏كه باورهاي پديداري نمي‏توانند اشتباه باشند. اين دو پيش‏فرض از لوازم دو اصل مشترك نظريه‏هاي بنيان‏گرايي است؛ يعني اصل لزوم باورهاي پايه براي توجيه باورهاي غيرپايه، و اصل لزوم توجيه ذاتي باورهاي پايه و بي‏نيازي آنها از دلايل و قراين مستقل ديگري براي اين توجيه. از مجموع اين دو اصل مي‏توانيم نتيجه بگيريم كه اگر كسي باوري پايه را بدون رجوع به باورها و قراين ديگر بپذيرد، در پذيرش اين باور كاملاً موجّه خواهد بود. به تعبير ديگر، محال است كسي باوري پايه را بپذيرد، اما در چنين پذيرشي موجّه نباشد. اين برداشت از توجيه ذاتي باورهاي پايه را مي‏توانيم ويژگي تغييرناپذيريِ (incorrigibility) باورهاي پايه بدانيم كه تعبيري سخت‏گيرانه‏تر از قيد ذاتا موجّه است و شرط بسيار قوي‏تر و فراتر از شرط توجيه ذاتي (self-justification) براي باورهاي پايه به‏شمار مي‏رود. در تعريف تصحيح‏ناپذيري يك باور(P) براي شخص پذيرنده آن باور(S) گفته‏اند:

يك باور فقط و فقط در صورتي براي شخص S به طور تصحيح ناپذيري موجّه است كه براي Sمحال باشد آن باور را بپذيرد و در چنين پذيرشي ناموجّه باشد.

يا:

يك باور فقط و فقط در صورتي براي شخص S تصحيح‏ناپذير است كه براي S محال باشد آن باور را بپذيرد و در اشتباه باشد.

بنيان‏گرايان مصداق اين تعريف را همان ادراكات پديداري مي‏دانند؛ زيرا مدعي‏اند چون ميان خود ادراك پديداري و انديشه ما درباره آن، اينهماني برقرار است و هر دو به‏واقع، يكي هستند، بنابراين، اشتباهي در چنين اداركاتي رخ نمي‏دهد. تعريف تصحيح‏ناپذيري براساس متعلّق باور، يعني قضيه نيز چنين مي‏شود:

يك قضيه P براي شخص S فقط و فقط در صورتي تصحيح‏ناپذير است كه (1) بالضروره صادق باشد كه اگر S بهP باور دارد، پس P صادق است، و (2) بالضروره صادق است كه اگر S به P باور دارد، پس ~P كاذب است. (Pollock, 1987:32)

چنانچه گمان رود تصحيح‏ناپذيري باورهاي پايه قيدي است كه اين نوع باورها را به باورهاي خطاناپذير (infalible)، ترديدناپذير (indubitable)، و يقيني (certain) مبدّل مي‏سازد، و بدين سان، معضل تسلسل معرفتي در فرايند توجيه باورها از ميان مي‏رود، در اين صورت، بنيان‏گرايي مبتني بر آن نيز بنيان‏گرايي جزمي foundationalism) (radical يا بنيان‏گرايي خطاناپذير خواهد بود.

بنيان‏گرايي جزمي براي دفاع از چنين رهيافتي باورهاي پايه را به دريافت‏هاي پديداري و گزارش‏هايي از حالات ذهني فاعل شناسا محدود مي‏كند. اما اگر چنين دريافت‏ها و گزارش‏هايي را تصحيح‏ناپذير و خطاناپذير بدانيم، با دشواري ديگري روبه‏رو مي‏شويم و آن دشواري اين است كه پيوسته در حوزه آگاهي‏هاي ذهني فاعل اول شخص و در شرايط مكاني و زماني خاص باقي مي‏مانند و نمي‏توانند مبنايي براي توجيه گستره بي‏پايان باورهاي قضيه‏اي و معرفت توصيفي مربوط به جهان خارج شوند و خطاناپذيري و ترديدناپذيري خود را به معرفت قضيه‏اي ممكن منتقل سازند. گزارش‏هاي پديداري به‏تنهايي و بدون ضميمه‏شدن اطلاعات و آگاهي‏هاي ديگر از وجود يا ماهيت پديده‏ها و موجودات واقعي و عيني خبر نمي‏دهند. من ممكن است باور داشته باشم كه «احساس گرما مي‏كنم» و اين باورم نيز گزارشي از آگاهي بي‏واسطه من به داده‏اي حسي موسوم به گرما باشد، اما چنين گزارشي به‏تنهايي نمي‏تواند وضعيت امور خارجي همچون هوا را توصيف كند و باور من به قضيه «اكنون هوا گرم است» را توجيه نمايد، زيرا احساس گرما ممكن است به علل متعدّد ديگري از جمله اوضاع رواني يا فيزيولوژيك خاص من در لحظه گزارش پديد آمده باشد، نه به سبب گرماي واقعي هوا. آگاهي‏هاي محض به داده‏هاي حسي تنها معلول پديده‏ها و حوادث خارجي نيستند. بنابراين، براي اين‏كه يك باور تجربي و حسي بتواند مبناي توصيف يك پديده خارجي قرار گيرد بايد با قراين و آگاهي‏هاي كافي ديگر همراه شود تا دست‏كم احتمال طبيعي و معقول بودن علت پديدآورنده آن باور را افزايش و احتمال نامعمول و غيرطبيعي بودن آن را كاهش دهد.

اما اگر باورهاي پديداري پايه را بيان‏گر حالات روان‏شناختي و دروني شناسنده و باوركننده بدانيم نه گزارش‏هايي از وضعيت امور واقعي خارجي و آنها را در قالب عباراتي مشتمل بر افعال پديداري همچون «به نظر رسيدن»، «نمودار شدن»، «احساس كردن» و «فكر كردن» بازسازي كنيم، باز هم لزوم وجود قراين و اطلاعات و آگاهي‏هاي ديگر يك‏سره منتفي نمي‏شود، چون به‏واقع، اين افعال بر نوعي تطبيق و مقايسه ميان موضوع ادراك شده و اشياي مشابه ديگر دلالت مي‏كنند؛ مثلاً به جاي اين‏كه بگوييم «زغال سياه است»، بگوييم «زغال سياه به نظر مي‏آيد»، تلويحا اين نحوه جلوه و ظهور زغال را با نحوه ظهور اشياي سياه رنگ ديگر مقايسه مي‏كنيم و شرايط كلي سياه به نظر آمدن يك شي‏ء را بر زغال تطبيق مي‏كنيم. بنابراين، اگر بخواهيم عبارت «زغال سياه به نظر مي‏آيد» را تحليل و منظورمان را از آن روشن‏تر بيان كنيم، بايد بگوييم كه «زغال همان‏طور به نظر مي‏آيد كه اشياي سياه رنگ در حالت طبيعي (نرمال) به نظر مي‏رسند.» در حقيقت، عباراتي همچون «سفيد به نظر مي‏آيد»، كوته نوشتي است براي عباراتي نظير «× همان‏طور به نظر مي‏آيد كه اشياي سفيد به نظر مي‏آيند.» ما با كاربرد اين عبارت كوته‏نوشته مي‏خواهيم نحوه بروز و جلوه يك چيز را از طريق مقايسه آن با اشياي مشابه ديگر توصيف كنيم. پيداست كه براي اين‏كار به اطلاعات مستقل ديگر نياز داريم كه به نحو ضمني در عبارت «× سفيد به نظر مي‏آيد» نهفته است و اساسا ما اين عبارت را در پرتو آن اطلاعات ارزيابي مي‏كنيم و مي‏پذيريم، اطلاعاتي مانند اشياي سفيد و روشن در هنگام روز و در نور آفتاب، هنگام مشاهده با چشماني سالم و قدرت بينايي كافي و در حالت رواني مساعد و از زاويه ديد و فاصله مناسب، در هوايي صاف و بدون غبار و دود، سفيد به نظر مي‏رسند. بدون داشتن اطلاعاتي مستقل از باور به «سفيد يا سياه به نظر رسيدن ×» نمي‏توانيم بدانيم كه اشياي سفيد يا سياه رنگ در چه شرايطي سفيد يا سياه رنگ جلوه مي‏كنند و در نتيجه، نمي‏توانيم تشخيص دهيم كه x نيز داراي همان ويژگي‏ها و شرايط اشياي سفيدرنگ يا سياه رنگ است. در اين صورت، باور ما به سفيد يا سياه به نظر رسيدن x پايه نخواهد بود. همين اطلاعات، درباره ويژگي‏ها و شرايط طبيعي (نرمال) نمود و بروز نوع خاصي از ويژگي‏هاي اشياي فيزيكي و تطبيق آن ويژگي‏هاي نوعي بر نمونه مورد نظر (x) و داوري درباره مشابه يا نامشابه بودن آنها، ذاتا بديهي و موجّه نيست و افزون بر احتمال وقوع خطا در اين تشخيص و داوري، امكان تحوّل و دگرگوني اطلاعات قديم يا ورود اطلاعات جديد و تنگ‏تر يا فراخ‏ترشدن دامنه معاني واژه‏ها و عبارات وجود دارد. ويژگي‏ها و شرايط طبيعي (نرمال) مربوط به يك ادراك حسي، يك بار و براي هميشه تعيين نمي‏شوند و راه براي تجديدنظر و دگرگوني باز است.

گويي بدون ادراكات و تجربه‏هاي مستقيم، داده‏هاي حسي، اساسا توجيه باورهاي تجربي و پديداري دشوار خواهد بود، اما مستقيم بودن دريافت‏هاي تجربي را نبايد به منزله مستقل بودن آنها از عوامل ذهني و دروني و ساير باورها و معلومات پيش‏زمينه دانست. هيچ دريافت حسي در خلأ و به طور كاملاً مجزا از زمينه و عوامل گوناگون دروني و بيروني صورت نمي‏گيرد. معمولاً گمان مي‏رود كه در ادراكات مستقيم حسي و تجربي، اطلاعات مربوط به خواص جهان خارجي از طريق حواس به مغز منتقل مي‏شوند و شخص ادراك‏كننده تقريبا به طور مستقيم و بي‏واسطه به آن خواص دست‏رسي دارد. اين ادراكات نيز غالبا در افراد مختلف يكسانند؛ مثلاً دو مشاهده‏گر عادي كه از مكان واحدي به منظره واحدي مي‏نگرند، هر دو همان منظره را مي‏بينند، چون تصوير مشابهي از پرتوهاي نور به چشم هر دو برخورد مي‏كند و با مردمك چشمان آنها تصوير مشابهي روي شبكيه حاصل مي‏شود. سپس اطلاعات همانندي از طريق اعصاب بينايي به مغز آنان منتقل مي‏شود و هر دو همان منظره مورد نظر را مي‏بينند. اما اين پندار معمولي درست نيست، زيرا دلايل و شواهد بسياري نشان مي‏دهد كه آنچه مشاهده‏گران هنگام مشاهده يك چيز مي‏بينند و در ذهن تجزيه و تحليل مي‏كنند، صرفا با تصاوير منقوش به شبكيه آنان تعيين نمي‏شود، بلكه عوامل ديگري همچون تجربه‏هاي مكرر قبلي، معرفت و انتظار پيشين و وضعيت عمومي دروني آنها نيز بر عمل ديدن تأثير مي‏گذارند. اين نكته در علوم شناختي و روان‏شناسي به‏روشني معلوم شده است. در برخي از آزمون‏هاي روان‏شناختي، تصاوير مخصوصي به افراد آموزش شونده مي‏دهند و از آنان مي‏خواهند كه مشاهدات خود را بازگو كنند. گزارش‏ها نشان مي‏دهند كه افراد مذكور هركدام تصاوير خاصي را مي‏بينند و مشاهدات آنها به سبب دخالت عوامل متعدّد ديگر، بسيار متفاوت است. در سطوح بالاي علمي نيز مشاهدات افراد مبتدي با يافته‏هاي افراد باتجربه و خبره يكسان نيست. چنان‏كه ممكن است يك فرد مبتدي هنگام نگريستن به اجرام بسيار ريز يا كرات آسماني از درون ميكروسكوپ يا تلسكوپ ابتدا چيزي جز رشته‏هاي نامنظم لكه‏هاي روشن و تيره نبيند، در حالي كه يك مشاهده‏گر خبره و چيره‏دست، منظره مفصلي را تشخيص مي‏دهد. تغييرات تجربه ادراكي يك دانشجوي پزشكي هنگام گذراندن دوره تشخيص بيماري ريوي يا بررسي تصوير حاصل از اشعه ايكس نمونه گويايي از اين تفاوت مشاهده‏هاست. دانشجوي مذكور در اتاقي تاريك آثار سايه‏گونه‏اي بر صفحه فلورسنت مقابل سينه بيمار مي‏بيند و اظهارات راديولوژيست به دستيارانش درباره ويژگي‏هاي مهم اين سايه‏ها را به زباني تخصصي مي‏شنود. در ابتدا، دانشجو كاملاً گيج مي‏شود، زيرا در عكس اشعه ايكس از سينه فقط سايه‏هاي قلب و دنده‏ها و تعدادي لكه‏هاي عنكبوت مانند را ميان آنها مي‏بيند. به نظر مي‏رسد كه متخصصان درباره ابداعات تصورشان افسانه مي‏سازند. او هنوز هيچ يك از چيزهاي مورد گفت و گوي آنان را نمي‏تواند ببيند. اما پس از چند هفته شنيدن مداوم صحبت‏ها و بررسي دقيق تصاوير جديد از موارد گوناگون به تدريج فهمي موقتي پيدا مي‏كند و رفته‏رفته دنده‏ها را فراموش مي‏كند و شروع به ديدن ريه‏ها مي‏نمايد و سرانجام، اگر آگاهانه پشتكار به خرج دهد، منظره‏اي سرشار از جزئيات مهم، چون گوناگوني‏هاي فيزيولوژيك و تغييرات آسيب‏شناختي زخم‏ها و عفونت‏هاي مزمن و علائم بيماري حاد بر وي آشكار مي‏شود. اكنون وارد دنياي جديدي شده است و هنوز فقط بخشي از آنچه را متخصصان مي‏توانند ببينند، مشاهده مي‏كند، اما در اين زمان تصاوير و اظهارات ايشان درباره آنها به طور قطع، داراي معنا و مفهوم شده‏اند.

ممكن است بگوييد مشاهده‏گراني كه از موضعي واحد به منظره‏اي مي‏نگرند واقعا يك منظره واحد را مي‏بينند، ولي تفسيرهايشان از آنچه مي‏بينند، متفاوت است. اين ايراد را چنين پاسخ داده‏اند كه اولاً، در ادراك حسي چيزهايي كه مشاهده‏گر با آن تماس مستقيم دارد فقط تجارب ذهني اوست كه يكسان و ثابت نمي‏شوند، بلكه متناسب با انتظارات و معرفت مشاهده‏گر تغيير مي‏كنند. آنچه براثر وضعيت مورد مشاهده به طور يكسان پديد مي‏آيد، تصوير روي شبكيه چشم مشاهده‏گر است، اما مشاهده‏گر ارتباطي مستقيم با آن ندارد. نبايد گمان كرد كه تناظري يك به يك و كاملاً مطابق ميان تصاوير منقوش بر شبكيه و آن تجارب ذهني كه مشاهده‏گر هنگام ديدن دارد، پديد مي‏آيد. البته منظور اين نيست كه علت‏هاي فيزيكيِ تصاوير منعكس شده بر شبكيه چشم مشاهده‏گر، هيچ ارتباطي با آنچه مي‏بيند، ندارند. درست است كه مشاهده‏گر هرچه را دلش بخواهد نمي‏تواند ببيند، اما تصاوير منقوش بر شبكيه چشم او فقط بخشي از علت چيزي است كه مشاهده مي‏كند. بخش بسيار مهم ديگر از علت به واسطه وضعيت دروني ذهن يا مغز او ايجاد مي‏شود كه بي‏گمان، به تربيت فرهنگي، دانش، اطلاعات قبلي و انتظارات مشاهده‏گر بستگي دارد و صرفا واسطه خواص فيزيكي چشم او شي‏ء مورد مشاهده تعيّن نمي‏يابد. (چالمرز، 1374:40-38)

وانگهي، بنيان‏گرايان جزمي در خصوص نسبت تجربه‏ها و ادراكات حسي با باورهاي تجربي و مشاهدتي و حتي پديداري با يك دوراهي مواجه هستند. اگر داده‏هاي حسي را اموري غيرشناختي، غيرحكمي و خالي از هرگونه مضمون و محتواي عقلي و تعبيري بدانند بايد بگويند كه چگونه اين امور مي‏توانند مبنايي براي توجيه باورها شوند، چون توجيه يك باور كاري منطقي است و تنها از طريق باورهاي ديگر و فرايندهاي شناختي امكان‏پذير مي‏شود. اما اگر داده‏هاي حسي را داراي مضمون و محتوايي مفهومي و عقلي بدانند، در اين صورت، نمي‏توانند آن را از تعبيرهاي مفهومي يا نقدهاي عقلاني و ارتباط با باورهاي ديگر بركنار بدانند.

مشكل ديگر بينان‏گرايي جزمي اين است كه باورهاي موجّه غيرپايه را تنها در صورت مبتني بودن بر باورهاي پايه و بنيادي از توجيه معرفتي برخوردار مي‏دانند. اما به‏واقع، چنين فروكاهشي در همه باورهاي موجّه غيرپايه ناشدني است، چون حجم باورهاي پايه تجربي يا عقلي چندان زايد نيست كه بتوان هم باورهاي موجّه غيرپايه را از آنها استنتاج كرد. ما به بسياري از باورهاي موجّه اخلاقي، سياسي، اجتماعي، فلسفي و علمي معتقديم، در حالي كه نمي‏توانيم آنها را مستقيما يا به طور غيرمستقيم از يك تجربه و ادراك حسي استنتاج كنيم.

پاسخ بنيان‏گرايان جزمي درباره چگونگي استنتاج باورهاي غيرپايه از باورهاي پايه نيز چندان روشن و مقبول نيست. مسئله دوم فراروي بنيان‏گرايان اين است كه آيا باورهاي پايه مي‏توانند صرفا از روابط استنتاجي توجيه معرفتي را به باورهاي غيرپايه منتقل كنند يا شيوه‏هاي ديگري هم براي انتقال توجيه از باورهاي پايه به باورهاي غيرپايه موجود است. اگر شيوه‏هاي ديگر نسبت ميان اين دو دسته از باورها جز شيوه استنتاجي و قياسي برپاست، در اين صورت، ساختار دولايه‏اي بودن دستگاه معرفتي مورد ادعاي بنيان‏گرايان و تقسيم‏بندي باورها به زيربنايي و بنيادين و روبنايي و غيربنيادين درخور تأمّل خواهد بود. به هر روي، اين مشكل و برخي مشكلات ديگر سبب شد تا گروهي از بنيان‏گرايان دست به تعديل بنيان‏گرايان جزمي و قوي بزنند و پايه‏بودن يك باور را مستلزم خطاناپذيري و تصحيح‏ناپذيري آن ندانند. اينان معتقدند كه باورهاي پايه را نيز مي‏توان با قراين و شواهد مناسب ابطال كرد. توجيه تصحيح‏ناپذير اگرچه مفهومي گيرا و خرسندكننده مي‏نمايد، بسي بيش از توجيه معرفتي لازم براي باورهاي پايه است. باورهاي پايه، باورهايي‏اند كه توجيه از آنها آغاز مي‏شود و براي اين‏كار بايد امكان داشته باشد كه يك باور را بدون عرضه دليلي براي آن بپذيريم. اما لازمه چنين پذيرشي اين نيست كه ما همواره در پذيرش باور پايه كاملاً موجّه باشيم، بلكه فقط در صورت نبود پادنمونه مناسب، پذيرش يك باور پايه از سوي ما موجّه خواهد بود. البته نقض و ابطال توجيه با پادنمونه‏هاي مناسب هيچ‏گاه يك‏سره منتفي نمي‏شود. به تعبير ديگر، ما مي‏توانيم يك باور را بدون عرضه دليلي براي آن بپذيريم و نقشي مثبت براي دلايل در اين خصوص بپذيريم، اما دلايل مي‏توانند نقشي منفي داشته باشند و پذيرش يك باور را از سوي ما ناموجّه سازند. از اين رو، به جاي اين‏كه تصحيح‏ناپذيري باورهاي پايه را به معناي خطاناپذيري، ترديدناپذيري، ضروري و يقيني‏بودن آنها بدانيم، بايد آنها را به معناي بدوا موجّه‏بودن آنها بگيريم و در تعريف آن بگوييم:

يك باور فقط و فقط در صورتي براي شخص S بدوا موجه (prima facie justified) است كه اگر S

دليلي براي نپذيرفتن آن باور داشته باشد، پذيرش آن باور از سوي او ناموجّه باشد.

به تعبير ديگر:

ضرورتا صادق است كه اگر S باوري را بپذيرد و دليلي نداشته باشد كه بپندارد نبايد آن باور را بپذيرد، پس او در پذيرش چنين باوري موجّه است.(1)

البته وقتي تصحيح‏ناپذيري باورها را به معناي بدوا موجّه بودن آنها بدانيم، پيش‏فرض معرفتي ما اين خواهد بود كه باورهاي پايه ذاتا موجّه نيستند و نفي يك قضيه پايه نيز خودش از لحاظ معرفت‏شناختي پايه است و همه قضاياي پايه نيز چنين وضعي خواهند داشت. پيداست كه در اين صورت، مفهوم بدوا موجّه، يعني معناي ضعيف‏تر تصحيح‏ناپذيري، برخلاف معناي قوي‏تر آن نمي‏تواند تبيين كند كه چرا باورهاي پايه ذاتا موجّه‏اند. وانگهي، به نظر مي‏آيد مفهوم بدوا موجّه، معنايي سلبي و منفي داشته باشد؛ يعني به ما نمي‏گويد كه چگونه يك باور مي‏تواند بدوا موجّه باشد و فرق يك باور بدوا موجّه با باور غيربدوا موجّه در چيست. اگر قيد بدوا موجّه را بدين معنا بگيريم كه پذيرش يك باور در صورت نبود دليلي براي پذيرش نقيض آن يا پذيرش باور رقيب آن، يا خودداري از پذيرش خود آن باور، كاري موجّه است، ديگر تفاوت اساسي ميان باورهاي پايه و غيرپايه از ميان مي‏رود.

اين دو معناي متفاوت تصحيح‏ناپذيريِ باورهاي پايه و نيز اختلاف‏نظرهاي ديگر بنيان‏گرايان بر سر ساير اوصاف باورهاي پايه مايه پيدايش روايت‏ها و قرائت‏هاي گوناگوني از بنيان‏گرايي مي‏شود. بنيان‏گرايي مبتني بر يقين و ترديدناپذيري و اشتباه‏ناپذيري باورهاي پايه به بنيان‏گراييِ خطاناپذير يا جزمي مي‏انجامد. طبق اين ديدگاه، كسي كه به باورهاي پايه يقيني و خطاناپذير دست يافته، محال است آنها را نادرست بپندارد. (Alston, vol. 13, No.4 :257-272)به تعبير ديگر، اگر كسي باوري را پايه بداند و آن باور واقعا پايه باشد؛ يعني به نحو معقول و موجّه و بدون رجوع به ساير باورها پذيرفته شده باشد، از ديدگاه او محال است كه آن باور نادرست و كاذب باشد. اما براساس بنيان‏گرايي معتدل و خطاپذير هر باوري كه غيراستنتاجي و سرآغاز توجيه باشد، تا زماني كه دليلي معقول براي انكار و ردّ آن در دست باوركننده وجود نداشته باشد، پايه و در نتيجه، موجّه خواهد بود، ولي اين توجيه ضرورتا از ذات و ماهيت ويژه آن برنمي‏خيزد و پيوسته امكان خطاپذيري باور پايه وجود دارد. بنابراين،يكي از اختلاف‏هاي بنيان‏گرايي بر سر خطاپذيري يا خطاناپذيري باورهاي پايه است.

اختلاف ديگر بنيادگرايان بر سر مسئله تجربي يا غيرتجربي بودن باورهاي پايه است. حاميان غيرتجربي‏بودن باورهاي پايه معمولاً به حقايق بسيط منطقي يا رياضي استناد مي‏كنند و آنها را «بديهي» مي‏دانند، اما مدافعان تجربي بودن باورهاي پايه معتقدند كه فقط باورهاي تجربي (empirical belief) و مشاهدتي (observational) پايه به‏شمار مي‏آيند. البته بنيادگرايان تجربه‏گرا خود بر سر تعيين مصداق باورهاي تجربي اختلاف‏نظر دارند. برخي آن دسته از باورهاي تجربي را پايه مي‏پندارند كه از جهان خارجي و واقعي (factual) حكايت مي‏كنند. گروه ديگر باورهاي حاكي از حالات دروني و تجربه‏هاي وجداني فاعل شناسا را مبنا و پايه مي‏گيرندو گروه سوم هر نوع باور حسي، مشاهدتي و وجداني را پايه و مبناي ساير باورها به‏شمار مي‏آورند.

به طور كلي مي‏توان اين نظريه‏ها را به دو دسته برون‏گرا و درون‏گرا طبقه‏بندي و با توجه به آن، دو نوع قرائت از تجربه‏گرايي را از متمايز كرد. بنا به قرائت درون‏گرايانه بنيان‏گراييِ تجربي foundationalism) empirical of version (intrinsicباورهاي پايه ماهيتي ذاتا موجّه و بديهي دارند و به هيچ وجه نيازمند امور ديگري خارج از ذات خود براي توجيه و بداهت نيستند.

در مقابل، روايت برون‏گرايانه (extrinsic version) تجربي مي‏گويد كه توجيه باورهاي پايه ناشي از روابط علّي قانون‏وار (law-like) ميان حصول يك باور در ذهن فاعل شناسا و وضع اموري است كه اين باور را صادق مي‏سازد؛ مثلاً وقتي مي‏گويم «ميز را در برابر مي‏بينم» ميان اين باور و وجود يك ميز خارجي در شرايط فيزيكي و مكاني خاص و در موقعيت تابش نور خورشيد و فاصله و زاويه ديد من، رابطه‏اي علّي برقرار است كه سبب صدق باور مذكور مي‏شود. اين وضع امور نسبت به فاعل شناسا بيروني است؛ يعني صدق يك باور پايه به شرايط مكاني و زماني مستقل از شناسانده و داننده آن باور بستگي دارد، اما باورهاي پايه ذاتا موجّه بنا به شرح درون‏گرايانه بنيان‏گرايي تجربي، فقط به تجربه حسي (sensory experience) يا باطني يا تلفيقي از تجربه‏هاي حسي و باطني (introspective experience) فاعل شناسا وابسته‏اند و باورهاي حاكي از اين تجربه‏ها در همه شرايط زماني و مكاني و جهان‏هاي ممكن صادق‏اند. اين تجربه‏ها از آن رو دروني ناميده مي‏شوند كه براي شناسنده از طريق تأمّل و بازانديشي قابل دست‏رسي معرفت شناختي‏اند.

تبيين درون‏گرايانه بينان‏گرايي تجربي از باورهاي پايه البته براي آن دسته از بنيان‏گرايان غيرتجربي هم جذاب است كه توجيه باورهاي پايه منطقي يا رياضي را ناشي از ويژگي محتواي دروني آنها مي‏دانند. بداهت باورهاي پايه منطقي و رياضي بدين معنايند كه هركس با درك واضح و روشن از مفهوم آنها به آساني و بدون رجوع به ساير باورها و قراين مي‏تواند درستي آنها را تأييد كند؛ مثلاً براي تصديق اصل امتناع تناقض اجتماع دو نقيض كافي است به مفهوم اين اصل توجه كنيم. هم‏چنين براي تصديق معادله جبري 12=5+7 بايد به مفهوم اعداد مذكور و عمل جمع رياضي توجه كنيم. بداهت اين مفاهيم برخلاف باورهاي خطاناپذير حاكي از تجربه‏هاي حسي يا باطني به دريافت‏هاي تجربي شناسنده بستگي ندارد و به خودي خود بديهي و ذاتا موجّه‏اند.

مدعاي بنيان‏گرايان تجربي و غيرتجربي درباره باورهاي پايه را مي‏توانيم مدعايي قوي و ديدگاه آنان را بنيان‏گرايي قوي (strong foundationalism) بناميم. اين گروه مدعي‏اند كه باورهاي پايه كاملاً جدا و مستقل از باورهاي ديگر موجه‏اند و پذيرش يك باور در صورتي كاملاً موجّه است كه مانند باورهاي حاكي از تجربه‏هاي مستقيم حسي يا باطني خطاناپذير باشند يا مانند حقايق منطقي بديهي باشند و يا به شيوه‏هاي مقبول از باورهاي بديهي خطاناپذير به دست آمده باشند. بنابه نظريه بنيان‏گرايي قوي، محال است كه باورهاي پايه كاذب باشند.

بنيان‏گرايي ضعيف (weak foundationalism)، برخلاف بنيان‏گرايي قوي، باورهاي پايه را به طور ناقص و جزئي از ساير باورها مستقل مي‏داند. طبق اين ديدگاه، يك باور پايه ممكن است در نگاه نخست (prima facie) موجّه به نظر آيد و مبناي توجيه و پذيرش باورهاي ديگر قرار گيرد. اين نوع گزاره‏ها نيز تصحيح‏پذيرند؛ يعني امكان دارد پاره‏اي از آنها در پرتو يافته‏ها، باورها و اطلاعات ديگر تغييراتي پيدا كنند. از اين رو، خطاپذيري و در نتيجه، كذب و نادرستي‏شان محال نيست.

بنيان‏گرايان هم‏چنين بر سر استنتاج محض و غيرمحض باورهاي غيرپايه از باورهاي پايه اختلاف رأي دارند. بنا به قرائت محض (pure version)، باورهاي غيرپايه و استنتاجي «تماما» براي توجيه خود به تأييد باورهاي پايه نيازمندند، اما طبق قرائت غيرمحض version) (impure باورهاي غيرپايه فقط «بعضا» به تأييد باورهاي پايه محتاجند و ممكن است بخشي از توجيه را از طريق تأييد متقابل در ميان خود به دست آورند. از اين رو، بنيان‏گرايي غيرمحض دست‏كم به طور تلويحي بر درجات متفاوت توجيه دلالت مي‏كند.

باري، از تلفيق تفسيرهاي قوي يا ضعيف، و محض يا غيرمحضِ بنيان‏گرايي درباره باورهاي پايه به چهارنوع بنيان‏گرايي مي‏رسيم. اين چهارنوع، به گفته سوزان هاك(Hack, 1996:14-17)، عبارتند از: 1) بنيان‏گرايي قوي و محض (strong-pure foundationalism)، 2) بنيان‏گرايي ضعيف و محض (weak-pure foundationalism)، 3) بنيان‏گرايي قوي و غيرمحض (strong-impure foundationalism) و 4) بنيان‏گرايي ضعيف و غيرمحض (weak-impure foundationalism). پيداست كه جانب‏داري و دفاع بنيان‏گرايي قوي و محض از باورهاي پايه خطاناپذير سخت‏تر و جدي‏تر است، زيرا از ديدگاه اينان، توجيه يك مدل معرفتي سيستماتيك و مشابه نظام هندسي اقليدسي است كه باورهاي پايه در آن چونان اگزيوم‏هاي هندسي ذاتا موجّه و بديهي پنداشته مي‏شوند كه توجيه را به شيوه استنتاج قياسي يا شيوه‏هاي استنتاجي يك‏سويه ديگر به باورهاي غيرپايه يا غير آگزيوماتيك منتقل مي‏كنند. بدون وجود باورهاي پايه، معرفت هرگز تحقّق نخواهد يافت، چون اگر باورهاي غيرپايه نهايتا بر باورهاي پايه تكيه نزنند، معرفت دچار دور يا تسلسل باطل خواهد شد و براي پرهيز از اين معضل چاره‏اي جز پذيرش باورهاي بديهي خطاناپذير و ذاتا موجّه و بي‏نياز از تصحيح نيست. اين باورها بايد از طرفي پايه باشند؛ يعني همچون آگزيوم‏هاي نهايي در نظام هندسي عمل كنند و به همين سبب، بسيار مطمئن، يقيني و بي‏نياز از اثبات باشند و صدق خود و نيز صدق باورهاي ديگر را تضمين كنند و از طرف ديگر بايد از درون‏مايه‏اي بسيار غني برخوردار باشند تا بتوانند سنگيني كل ساختمان معرفت و حجم عظيم و نامحدود باورهاي غيرپايه را بر دوش خود تحمل كنند.

اما اين دو ويژگي باورهاي پايه براي اجراي نقش شبه آگزيوماتيك خود، يعني ويژگي محتواي آگاهي بخش غني و زياد و اطمينان‏بخشي بسيار بالا دقيقا روياروي يكديگر قرار مي‏گيرند و سبب تضعيف همديگر مي‏شوند. همين اشكال به‏واقع، پاشنه آشيل نظريه بنيان‏گرايي قوي و محض توجيه معرفت است، چون محتواي باور با درجه اطمينان‏بخشي و بداهت آن نسبت معكوس دارد. هرچه محتواي اخباري و آگاهي‏بخشي باورها افزون‏تر شود، مانند باورهاي مشاهدتي و تجربي، ميزان خطرپذيري و خطاپذيري آنها بيشتر مي‏شوند؛ و هر كوششي براي حفظ بداهت و خطاناپذيري آنها، مانند فروكاستن باورهاي پايه به باورهاي پديداري،به بهاي كاهش محتواي خبري آنها تمام مي‏شود، مبتني كردن باورهاي پديداري به داده‏هاي غيرشناختي و بدون محتواي مفهومي و عقلي نيز ربط منطقي ميان داده‏ها و باورها را به ارتباط علّي محض غيرتوجيهي مبدّل مي‏سازد.

1. Alston, W.P, "Varieties of Privileged", in American Philosophical Quarterly, Vol 13, No4.

2. Hack, Susan, Evidance and inquriy, Oxford: Blackwell, 1996.

3. Pollock, Jhon, L, Contemporary Theories of knowledge, London: Hutchinson, 1987.

4. چالمرز، آلن ف.؛ چيستي علم، ترجمه زيباكلام، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1374.

1. پيداست كه «دليل» در اين تعريف نقشي منفي دارد. منظور از دليل منفي براي باور S به P اين است كه اگر S آن باور را بپذيرد، ديگر باور او به P موجّه نخواهد بود. البته دليل منفي براي باوري مي‏تواند دليل مثبتي براي باور نقيض يا رقيب آن باشد.

مرتضي فتحي‏زاده